ذبيح الله صفا

476

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

خموش باش كه گفتى ازين سپىتر چيست * خسان سياه گليمند اگرچه ياسمنند * * گر ز سرّ عشق او دارى خبر * جان بده در عشق و در جانان نگر عشق درياييست موجش ناپديد * آب دريا آتش و موجش گهر گوهرش اسرار و هر سويى ازو * سالكى را سوى معنى راه بر سركشى از هر دو عالم همچو موى * گر سر مويى ازين يا بى خبر دوش مست افتاده بودم نيمشب * كاوفتاد آن ماه را بر ما گذر ديد روى زرد من در ماهتاب * كرد روى زرد ما از اشك تر رحمش آمد شربت وصلم بداد * يافت يك يك موى من جانى دگر گرچه مست افتاده بودم از شراب * گشت يك يك موى بر من ديده‌ور در رخ آن آفتاب هر دو كَون * مست لا يعقل همى كردم نظر * * مرا بگاه ده اى ساقى كريم عُقار * كه دوش هيچ نخفتم ز تشنگىّ و خمار لبم كه نام تو گويد بباده‌اش خوش كن * سرم خمار تو دارد به مستيش تو بخار بريز باده بر اجسامم و بر اعراضم * چنان كه هيچ نماند ز من رگى هشيار وگر خراب شوم من بود رگى باقى * چو جغد هل كه بگردد درين خراب ديار چو لاله‌زار كن اين دشت را ببادهء لعل * روا مدار كه موقوف داريم به بهار مرا چو وقف خرابات خويش كردستى * توام خراب كنى هم تو باشيم معمار بيار رطل گران تا خمش كنم پى آن * نه لايق است كه باشد غلام تو مِكثار * * تمام اوست كه فانى شدست آثارش * بدوستگانى اوّل تمام شد كارش مرا دليست خرابِ خراب در ره عشق * خراب كرد خراباتيئ بيكبارش بگو بعشق بيا گر فتاده مىخواهى * چنان فتاد كه خواهى ، بيا و بردارش